دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

آدرس کانال تلگرامم:

dudaimborns

از معاشرت‌ها (۲)

تازگی از خانه‌ی مامان که بیرون می‌زنیم، بستنی می‌خریم و روی پله‌های آموزش و پروش نشسته و تا تمام‌شدنشان به ماشین‌ها و آدم‌ها نگاه می‌کنیم. دیشب که سپهر خیلی خسته بود، نتوانست غصه‌ی از دست‌دادن آخرین تیکه‌ی بستنی‌اش را که جلوی پایش بر زمین افتاده بود، تحمل کند؛ نعره می‌زد و تلاش‌های من برای آرام‌کردنش، نتیجه نمی‌داد. از میان هزاران نگاه وحشت‌زده‌ای که روی ما قفل می‌شد، چشم‌هایم در نگاه نگران یک زن قفل شده و چندمتری با ماشین‌شان همراه شد. چندلحظه بعد، همان زن، به‌همراه دوستش جلویمان بودند و می‌پرسیدند چه شده. دوبار برایشان توضیح دادم که بخاطر بستنی‌ای است که رد آبش هنوز هم پیدا بود. سرآخر با گفتن اینکه منتظر اسنپ هستیم، راهی‌شان کردم. بعد از آن‌ها اتفاق عجیب‌تری هم افتاد. این‌بار دو مرد موتورسوار جلوی پایمان ترمز زدند و یک اسکناس صدی را سمت‌مان گرفتند.

+چی توی بساط‌ت داری؟

-پلاستیک اسباب‌بازی‌های پسرمه! چیزی نمی‌فروشم.

+این پولو بگیر.

-آخه من نیازمند نیستم؛ منتظر اسنپم.

+عیب نداره، بگیرش.

-فکر نمیکنم کار درستی باشه، بدینش به یکی که واقعا نیاز داره.

+تو چیکار داری؟ میخوام بدمش به بچه!

پول را دست سپهر دادند و رفتند.


حالم خوب بود و تمام  این لحظات را با خنده می‌گذراندم؛ علت حال خوبم به پدرم برمی‌گردد. دیشب وقتی برای بار هزارم خودم را درحال توپیدن به او یافتم، یادم آمد که قبل از آمدن با خودم طی کرده بودم که اولین قدم برای بهبود وضعیتم که به تماما به نفرت و کینه آغشته شده، نرمی‌کردن با پدرم است. بعد از آن آخرین ترش‌رویی‌ام، به او که مثل همیشه بی‌وقفه خاطره تعریف می‌کرد، گوش دادم و با او همراه شدم. به‌وضوح حالش بهتر بود و احساس مسئولیت بیشتری نسبت به من داشت. گمانم شور زندگی، برای من، اینگونه فراهم می‌شود: به آدم‌ها همان‌چیزی را بدهم که می‌خواهند.

سلام حوای عزیزم. امروز که تا ته ناامیدی رفته بودم و مطمئن بودم که تصمیمم اشتباه بوده، حرفای تو به دادم رسیدند. درسته الان همه‌چی سخت‌تره اما عوضش راهه منه، تصمیم منه.

و درمورد نوشتن؛ حق با توعه؛ جای مرثیه‌خونی باید جدی‌تر بنویسم.

دوستت دارم.

نامعلومی ۴

یه شبی با هامون توی بلوار نشسته بودیم؛ دستمو گذاشته بودم روی شونه‌ش؛ سه‌کام من می‌گرفتم، سه‌کام هامون. خودمون رو میدیدم؛ خودم رو دوست‌داشتنی می‌دیدم و هامون رو پر از عیب و مایه‌ی غصه‌هام. دوستش نداشتم؛ مطمئن بودم که دوستش ندارم. پس ازش جدا شدم؛ به فجیع‌ترین شکل ممکن، با بلندترین فریادها  و زشت‌ترین بدوبیراه‌ها.

اینکه الان از خودم خوشم نمیاد، معنی اشتباه‌بودن اون تصمیمو نمیده. اینکه سپهر هم ازم خوشم نمیاد، از ترش‌رویی‌هام گریه میکنه و به خونه‌ی هامون فرار میکنه هم این معنیو نمیده. قرار هم نیست بمیرم. دوباره صبح میشه، دوباره زندگیو از سرمیگیرم و از صفر برای قطع روندی که منو به یه هیولا تبدیل میکنه، می‌جنگم.


بازم شکست خوردی؛ بازم شکست خوردی عزیزم.