دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

نامعلومی ۲

دیشب، سپهر از خانه‌ی مامان تا خانه‌ی خودمان را یک‌سره گریه کرد؛ دوست داشت پیش پدرش برود اما هرچه به هامون زنگ می‌زدم، جواب نمی‌داد.

تا همین لحظه خودم را به‌زور کنارش خواب کردم؛ نه حوصله‌ی نرمش‌های هرروزه‌ام را داشتم، نه خیاطی و نه مطالعه‌ی کتابی که قرار است ذهنم را زنده نگه دارد.

یک ادراک: زمانی را که سپهر کنارم است، به راه‌هایی پست می‌میرانم تا زمان خوابیدن‌اش یا رفتن‌اش برسد.

در ابتدا کمی نگرانم کرد اما خب دانستن این موضوع به تغییر رویه‌ام می‌انجامد؛ به‌علاوه می‌دانم که هنوز حرف‌های گذشته‌ی هامون در سرم جولان می‌دهند.


دنبال راه‌حل نگرد که اسیر انتزاع خواهی شد؛ فقط نگرانی‌ها و بدگمانی‌ها را ساکت کن.

نامعلومی ۱

از در که بیرون آمدم، هامون را سوار بر موتور دیدم که از انتهای کوچه می‌آمد. «یک‌سری از وسایلت توی راه‌پله‌ست، بیا برشون دار»؛ محترمانه‌تر از پیامی که پنج‌روز پیش، در اولین روز ترک گل، برایش فرستاده بودم.

در انتهای صف نانوایی، دوزانو، بر دیوار تکیه داده‌ام. دو بغض را از سرگذرانده‌ام. بغض سوم نزدیک است، خیلی نزدیک. امروز تولد باباست؛ برای بابا یک ساعت در صف سنگک- نان موردعلاقه‌اش- مانده‌ام یا برای فرار از پسرم؟

فرار از پسرم؛ انگی که روزی هزارمرتبه به خودم میزنم.

تماشای فیلم در لیست ممنوعه‌ها نیست. باقی brutalist را تماشا کردم- نزدیک به دو ساعت. ظهر سپهر با ابا رفت؛ مثل دیروز. هربار که سپهر می‌رود به‌شکلی خودم را شکنجه می‌کنم- من طفلی. دیروز خوب بودم. پریروز هم. سیزده دقیقه تا پنج مانده. کمی ترسیده‌ام؛ باید نصفش را می‌دیدم. قبلش هم یک ساعتی را به گل و معاشرت داده بودم. خودم را سرزنش می‌کنم و بابت زمانی که وجود نداشته‌ام، می‌ترسانم. به‌حق. بله، بله.حالا، اینجایم. زنده، اینجایم. باران می‌بارد. هوا سرد است. من هم هستم. از نقطه‌ی صفر؛ یک شانس دیگر.