باد از میان دو رج پرچینی که به موازات هم قرار داشتند، میگذشت و برگهای بیرونیترشان را تکان میداد. یک سگ پابلند قهوهای و طلایی هم در این مسیر بود که یک گلولهی گِلی مانع رسیدن آروارههایش بههم و یک دلهره مانع آرامگرفتن سر و گردنش شده بود. مدام پشت سرش را میپایید تا آن تصویر وحشتناکی را که از هراس دنبالشدن در سرش نقش بسته بود، تلطیف بخشد.
از بلوار خارج شد، از کنار دیوار زندان عبور کرد و سربالایی آژانس اتحاد را بالا رفت. پای قوهای سردر شهرداری احساس کرد که دارد بالا میآورد. پس قدمهایش را کند کرد و بهجای ادامهدادن به مسیر، چندقدمی سمت سینما که دست راستاش قرار داشت، برداشت. دوروبرش را خوب برانداز کرده و بو کشید؛ هیچ سگ دیگری در آن حوالی نبود اما کماکان آن گلولهی گلی را در دهانش نگه داشت و اینبار آدمهایی را برانداز کرد که درصورت وقوع استفراغ، تماشاچیاش میبودند. دلش نمیخواست این میزان رقتانگیز باشد؛ گلولهی گلی را پایین پایاش بر زمین گذاشت، آزادانه نفس کشید و شُرهی آب دهانش را پیش از سرریزشدن، بالا کشید. خیلی زودتر از آنچه که به نگرانی مضاعفی بیانجامد، حالت تهوعاش رفع شد. گلولهی گلی را برداشت و نقشهی دورشدن تا آنجا که نفس داشت را از سر گرفت. کمی جلوتر، میدان کوچکی را دور زد. تنها به روبهرویش نگاه میکرد؛ بیم رویایی با سگی یحتمل ورزیده مانع از آن میشد که بفهمد در ارتفاعی بالاتر، به بلوار برگشته است. به علاوه، احساس میکرد که لولهی گوارشاش کماکان در معرض استفراغ قرار دارد؛ اما برای توقفی دوباره، اول باید این پیادهروی باریک را که ماشینها باسرعت از کنارش میگذشتند، به پایان میرساند. رفتهرفته گلولهی گلی در دهانش وامیرفت و با وجود اینکه شیرینی خاک را دوست میداشت، در آن لحظات این طعم را برنمیتابید. بیاختیار پای یک درختچه با برگهای بادبزنیشکل ایستاد و گلولهی گلی را که به محتویات معدهاش آغشته شده بود، بر زمین ریخت.
«وانیل یا طالبی؟». مرد کلوچه به دست حتی نمیدانست که بستنی قیفی میخواهد یا لیوانی؛ وقتی اولین سوال را پرسیدم، سرش را کمی پایین آورد و برای اولین بار در چشمهایم نگاه کرد؛ او جوابها را پیش از شنیدن سوالها، کنار خود دارد اما من گیرش انداخته بودم. به هر زحمتی که بود پاسخی داد. قیمت را پرسید، پنجتومان کمتر گذاشت و رفت.
پشت دخل مغازهی کناری بود؛ کاملا زیر نظر داشتمش اما نمیدانم چه شد که یکدفعه، سوار بر موتور، آن طرف خیابان دیدمش که میرفت. خودم را سفت کردم و تمام تصورات شرمآور را به پشت سرم پرت کردم؛ هنوز دو قدم سمت مغازهی کناری برنداشته بودم که آقای دیگری که پشت دخل بود، پنجتومان دستش گرفت و به سمتم آمد. جایی میان دو مغازه به هم رسیدیم و بیهیچ کلمهای، پول را رد و بدل کرده و هر یک به مغازههای خود بازگشتیم.
از موجشکن جدید بالا رفتم. حضور مارها و مارمولکها را نادیده گرفتم. چون آنها از سنگها پایین خزیدم. شناگر مسن را دیدم که دست راستاش را بر آبها ول میکرد و از میان دو کشتی که که در حدفاصل آسمان و دریا بودند، برخلاف جهت امواج پیش میرفت. آسمان را از پشت پلکهای بستهام نگاه کردم و برگشتم.