دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

نامعلومی ۳

دومین صبحیه که سپهر پیشم نیست. هرچند نیم‌ساعتی دیرتر از ساعتی که مدنظرم بود، بیدار شدم اما تمام فعالیت‌هایی رو که برای صبح‌هام درنظر گرفتم، انجام دادم. کف پاهام لکه‌های قهوه‌ای رنگی ظاهر شده که گویا از نشستن زیاده؛ دیروز نزدیک به هشت ساعت خیاطی کردم.

اینکه سپهر پیشم نیست و نمیخواد هم که باشه، کمی مضطربم میکنه( دیروز دوبار بهش زنگ زدم که بیاد پیشم اما دوست داشت که پیش پدرش بمونه)؛ میدونم که هروضعیتی یک بهونه‌ای برای اضطراب پیدا میکنه؛ ساکتشون میکنم و زنده میمونم. اگر این بین رضایت هم سری بهم زد، لبخند میزنم یا از خوشی، بغض میکنم.

تا بعدازظهر صبر میکنم و بعد با خواهرم برنامه‌ی بیرون‌رفتن با بچه‌هارو می‌چینم؛ اینطوری سپهر حتما میاد. چه اصراری به برگشتنش دارم؟ علت‌ها زیادن اما اگه بخوام با خودم مهربون باشم، فقط باید بگم که دلتنگشم.

پیامتو خوندم حواجون؛ دوستت دارم مهربونک.

از معاشرت‌ها (۱)

امروز چندتا معاشرت سطحی خیلی خوب داشتم. اولیش آقای خراز بود که اون‌سری بی‌اونکه چیزی بهم بفروشه، راهنماییم کرد و امروز با لبخند قشنگی حالم رو پرسید. بعدش هم برای علی‌آقای آبمیوه‌فروش دست تکون دادم که اونم با لبخند برام دست تکون داد. آخریش آقای نونوا بود که چندوقته روی ریاضیم کلید کرده؛ بعد از اینکه ازم پرسید عجله دارم یا نه، مشتری‌هاشو راهی کرد، گوشیشو درآورد و راز سوم سودوکو(!) رو ازم پرسید؛ تاجایی که میشد باهاش معاشرت کردم؛ از سودوکو حرف زدیم، خوش‌وبش کردیم و سرخوشانه، با شش‌تا لقمه از مغازه‌ش زدم بیرون.

آقای میوه‌فروش هم به رسم همیشگیش، چندتا سیب سبز توی پلاستیک خیارم گذاشت. یه‌روزی باید براش کیک ببرم؛ به‌جبران میوه‌هایی که بهم هدیه میده.


+کیف دومی که مشغول دوختنش بودم، صبح امروز تموم شد( شرق بنفشه).

بعدی: تو از کدوم طرف میری؟

برو که رفتیم

بعد اینکه پست صبحو منتشر کردم، هم ورزش کردم و هم شعری از ناظم حکمت خوندم. روزمو با سپهر خیلی خوب گذروندم؛ اونقدری خوب که اتهام صبح به‌کلی برطرف شد. یه نهار خوشمزه و سپهرپسند هم درست کردم.

غروب که رفتیم سوپرمارکت، سپهر ماشینی رو که چندوقت پیش نشون کرده بود از نو نشونم داد؛ و من باز طفره رفتم. چندقدمی از سوپرمارکت دور شده‌بودیم که گفت تشنمه. وقتی برگشتیم، دیدیم آقای سوپرمارکتی خیلی خوشحاله و درحالیکه یه چرخ‌وفلک خوش‌رنگ و لعاب دستشه به بچه‌ها از همون ماشین‌ها هدیه میده؛ سپهر هم همون ماشین صورتی‌رنگی رو که نشون کرده‌بود هدیه گرفت و خوشحال و خندون راهی خونه شدیم؛ آخرای راه که تاریکی هوا رو دید، دوباره یاد پدرش افتاد( گمونم برای خواب خیلی باهاش صبوری میکنه)؛ زنگ زدیم و پدرش اومد دنبالش. دوست داشتم با سباستین برم بیرون ولی گمونم سپهر فردا زود برگرده. پس آهنگای کانالمو پلی می‌کنم و مشغول خیاطی میشم.