نرگس
کودک،
میروی به رودخانه بیافتی!
در ته آب، گل سرخی هست
و در آن گل سرخ، رود دیگری.
پس ببین این پرنده را! نگاهی آنجا
به این پرندهی زرد بیانداز!
افتاده چشمهای من
به ته آب.
خدای من! اما
سر میخورد این کودک!
... و خودم، به دل گلسرخ
در آب که گم شد،
فهمیدم. شرح نمیدهم.
-فدریکو گارسیا لورکا
آواز درخت خشک نارنج
هیزم شکن.
سایهام شکن.
آزادم از عذاب دیدن بیباریام نما.
زاده چرا به حلقهی آیینهها شدم؟
روز میپیچد به گرد من.
و شب مرا تکرار میکند
در همهی اختران خود.
بی دیدن خویش، زندگی میخواهم.
و مور و باز را
به خواب خواهم دید
که برگ و پرندهی من شدهاند.
هیزم شکن.
سایهام شکن.
آزادم از عذاب دیدن بیباریام نما.
-فدریکو گارسیا لورکا
آنگاه که از خورشید اثری به رنگ گرم نارنجی در پیوند آسمان با ساختمانها پیدا بود، پرنده ای راهی کوههایی در دوردست شد که در بازی خورشید و آسمان رنگ باخته بودند.
با دور شدن پرنده، تشویشی در دلم زاده شد که پس از چند ثانیه، در تمکین چون حلزون بودگیام، فرو ریخت.
فی الحال لحظههایم به قایق بیمقصدی میمانند که بر آرامترین وضعیت دریا، از بابت پاروهای شکستهاش خرسند است. من، سوار بر این قایق به آسمان چشم دوختهام و در هر دم از آسمان آنچه را هدیه میگیرم که در دل تمنایش را دارم.
غیر از تاریکی که ذره ذره میان کلمات و چشمانم فاصله میاندازد، تلنگرهای ماهی غولپیکر زمان بر تنهی قایق، خط نگاهم را به دستاندازی گرفتار میکند که به عمر حافظهاش مجال حضور مییابد و من به سبب تصمیمی که بر اعتماد ورزی گرفتهام، آسودهخاطر، از نو به آسمان چشم دوخته و به لبخندی، او را در شادی خود سهیم میکنم.