• انسان مفلس و تهیدستی که به توانمندی و ثروتمندی وانمود کند.
و برعکس آن؛
• توانگری که تظاهر به تنگدستی و بینوایی کند.
مثال:
بدانسان که هستی چنان می نمای / مزن هرزه لاف و ختنبر مباش (فرخی: ۴۵۳ ).
و آن را که نوایی نباشد، چاره و سامان و توانی هم نیست.اهمیت سخن گفتن. در تاثیر و تاثر بودن.
در روزی بارانی، سالوس مردی آشفته از حیرانی، در شهری غریب بر در خانهی دوستی سابقاً قریب کوبید؛
« ای رفیق راقی! ای که خاطرم منقّش از یاد تو به صد یاقی! دلِ تنگم را در خانهی تو هست جایی؟»
دوستش در بستر بیماری، به حالی سخت بحرانی، دست در واپسین دستآویز جهان، زحیرکشان، به ندا سالوس مرد را فراخواند. چون او را سیلان و ویلان، در هیبت موشی خسته از باران، دغااندود یافت، به گیرهی انگشتان، آنچه مانده بود از شیرهی استخوان، آویخت بر سالوس مرد افتاده در دام و از تهماندهی توان بر زبان جاری ساخت چند کلام؛« چه خوش آمدی رفیق چربزبان! اگرچه مرا از تو بوده هزاران زیان، زیر شانهام بگیر و به بیرون بر تا من هم چون تو کینهها به آب بشویم.»
• کسیکه خوب بِبُرد و خوب بدوزد.
• کسیکه هرگاه خطایی از او سر بزند به زودی و خوبی آن را اصلاح نماید.
• مجرّب و دانا.
( "دَرّ" به معنای فراوانی شیر با این روزهای من بیارتباط نیست هرچند که در واژهی "درّادوزا" معنای خوبی و نیکویی مدنظر است.)