از فردیت خود دست شستن
با چشم دیگری دیدن
با گوش دیگری شنیدن
دو تن باشی و در واقع یک تن
چنان به هم آمیخته و مجذوب
که ندانی تویی یا دیگری
پی در پی حیران و پی در پی تابنده
به هم فشردن خاک ، دریا و آسمان
و هر آنچه در آنهاست
و خلق موجودی چنان تام و تمام
که بی نیاز از جذب عنصری دیگر باشد
آماده ایثار در هر لحظه
رهایی از شخصیت برای یافتن چیزی ورای آن
معنای عشق همین است.
-تئوفیل گوتیه
(شعری از مکتب پارناسیانیسم که قولشو داده بودم)
۱- مُتَجاهر: کسی که عمدا کار و عمل خود را آشکار سازد.
( ریشه: جهر)
تجاهر: آشکار و بیپرده مرتکب عملی شدن.
مثال:
• در آن لحظه که اصوات حامل شرم، او و آرامش را به تهاجر( از یکدیگر ببریدن) رساند، از گوشهی آشپزخانه جاروی دسته بلند را برداشت و متجاهرانه بر سقف کوبید.
۲-مُتَحاشی: به یک سو شونده، جدا شده و دور ایستاده.
مثال:
• پس از چهل روز امتناع از جدال و فحاشی، صدایش زدند؛ متحاشی.
• به تحاشیگری جانم را از مرگ نجات دادم، حکم در خواب مردن برایم بریدند.
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
پیرمردی ضعیف از پس کاروان همیآمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟
گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟!
گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفتهاند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
ای که مشتاق منزلی مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازی دو تگ رود به شتاب
و اشتر آهسته میرود شب و روز