دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

راست

کِنت اچ‌دی چهار و احساس فراوان ناتوانی در اتخاذ تصمیم به این ختم شد که از صبح امروز بطور خیلی رسمی شیر سپهرو قطع کردم و حالا دیرتر از همیشه، برای خواب بعدازظهر(!) روی پاهام تکون میخوره.( اولش کلی موسیقی ملایم براش گذاشتم و در نهایت با این آهنگ به خواب رفت!)

امروز  صبح پروژه‌ی تصمیم‌گیری - ولو به اشتباه و منتهی شونده به شکست- رو شروع کردم که قطع شیر سپهر اولین‌اش بود. دیگه وقتشه یاد بگیرم وقت شکست احساس حقارت نکنم و از این انتهای گریزناپذیر نترسم.

یک چیز جالبی هم درخصوص حسادت و کینه‌توزی فهمیدم که مکتوب کردنش خالی از لطف نیست. چند روز پیش هامون با پدرش به مشکل خورده بود و از نظر روحی توی شرایط خیلی بدی بود؛ من طی ترحمی ناخودآگاهانه تمامی حسادتی رو که از بابت فراغتی که اون داره و من ازش محرومم کنار گذاشتم و محبت بی حد و حصری رو متوجهش کردم. نتیجه چی شد؟ رهایی از اون کینه‌ها باعث شده بود احساس سبکی کنم؛ دلم خوش شده بود و بشدت از خودم راضی بودم( باید تاکید کنم که همه‌ی اینا بی آگاهی من بود و من فقط میدیدم که خیلی حالم بهتره بی‌اونکه بدونم چرا). بعد که نشستم و این اتفاقات رو کنار هم گذاشتم فهمیدم تعریف ما از ایثار چقدر ناقصه! ما فقط ایثار رو تا جایی تعریف میکنیم( صرف وقت و توانت برای دیگری) که گاها این سوال در ذهن ما پیش میاد که اصلا چرا من باید همچین کاری بکنم!- هرچند خودخواهانه اما اجتناب ناپذیر-

ما طی ایثار وقت و توانمون رو به دیگری میدیم و احساس رضایت کسب میکنیم، احساس مفید بودن! و مگه نه اینکه ما هرکاری میکنیم تا همین احساسات رو داشته باشیم؟

بر پایه‌ی مقررات

یکی از پتوهای سپهر را دور خودم پیچیدم و دیگری روی اوست که حالا روی پاهایم به این طرف و آن طرف می‌رود. به این سحرخیزی‌ها امید زیادی بسته‌ام و خللی که فقط کمی مسیرش را به آن نزدیک می‌کند، سخت مرا می‌ترساند. زمین و شیروانی‌ها همچنان از باران دیشب خیس است اما نوری که ذره ذره بر محیط اتاق پهن می‌شود خبر از یک روز نیمه‌آفتابی و بالتبع خشک شدن این رطوبت می‌دهد. چنین روزهایی در زمستان انزلی غنیمت است؛ چرا که بیرون رفتن را هم وارد گزینه‌های تجملات روز می‌کند. دو لیست برای خود تهیه کرده و روز به روز با به انجام رساندنشان از خیال نحص تکرار رهایی یافته و احساس مفید بودن را به خود هدیه می‌دهم. یکی لیست کارهای لازم‌الاجرا که شامل امورات خانه و خانواده می‌شود و دیگری لیست تجملات که شامل فعالیت‌هایی می‌شود که زمان فراغتم را پر خواهند کرد. دیروز در مسیر آبکنار وقتی به میانه‌ی درخت‌هایی که منظم در یک ردیف به صف شده بودند، نگاه کردم احساس کردم زندگی هم به چنین چشم‌اندازی نیاز دارد؛ باید جاده‌ی دلخواهی ساخت و صرف نظر از آنچه که در نهایت عایدمان خواهد شد، از قدم زدن در آن لذت برد.

دیگر اینکه ساعت سالن را هم برداشته‌ام و اینکه در هر لحظه از زمان باخبر نیستم شرایط بهتری را در چگونه گذشتن‌اش برایم فراهم آورده؛ مدتی است که متوجه شتاب غیرموجهی درخودم و اطرافیانم شده‌ام؛ به عجله می‌خواهیم که کار زیر دستمان را- ولو به کیفیت پایین- به اتمام برسانیم اما نمی‌دانیم از پس این عجله به چه کار یا قرار مهمی قرار است برسیم؛ تمام موقعیت‌های اتصالمان با حیات و در حال بودگی را از دست می‌دهیم و بعد در رخوت و بی‌حوصلگی از ملال زندگی می‌نالیم! مِن بعد می‌خواهم مسواکم را کش‌دار بزنم و سر هر لقمه‌ی صبحانه بر طعم‌ها تامل کنم، خطوط کتاب را کلمه به کلمه و باطمانینه بخوانم و تا وقتی به کنه ماجرا نرسیده‌ام، روزها بر سر یک بند توقف کنم. وقت دیدن، ببینم و وقت شنیدن خاطرم را از بابت کارهای دیگری که در آن لحظه می‌توانستم انجام دهم، مکدر نسازم.

دست‌آویز زمستان؛ قسمت سوم

حس کسی را داشت که ساعت‌ها در مطبی به انتظار نشسته، بی‌آنکه پزشکی در اتاق معاینه باشد. در گشت و گذاری ناخودآگاهانه از گذشته‌هایی دل‌انگیز به لبه‌های تیز حال رسیده بود، و این بی‌اختیاری در کنترل افکار دهانش را تلخ و سرحد ناتوانی را به دستان پرستاری ناشی به زیر پوستش تزریق کرده بود.

هنوز نصف یک روز هم نگذشته بود اما پر و اضح بود که به این شرایط ادامه دادن ممکن نیست؛ پس چشمانش را بست و خواست که همه چیز به سر جای خود بازگردد. کم کم صداهایی شنید و بی‌آنکه احساس رضایت کند، نفسی از سر آسودگی کشید. باتری‌ها برگشته بودند و صدای آزاردهنده‌ی ساعت هم، خروس‌ها که طلوع صبح را از دست داده بودند، حال به وقت غروب آفتاب آواز سرمی‌دادند. گاوها به عزای سررسیدن تاریکی، مو مو کنان و به عجله راه‌باریکه‌ی کنار شالیزار را پیش گرفته بودند و درپناه غرش امواج دریا، صدای نزدیک‌شونده‌ی تیلر، تشویش را ذره ذره بر جان عطیه می‌نشاند.

با خود عهد کرد همینطور چشمانش را بسته نگه دارد تا صبح زود پیش از آنکه چشمان اهالی خانه بر او سنگینی کند، بار و بندیلش را جمع کرده و برود. در فکر لیستی از وسایلی که باید با خود می‌برد، بود که صدای فندک خوردن اجاق گاز او را از جا پراند. تا خود را به آشپزخانه برساند تصویری از مادر در سرش نقش بست که همچون همیشه، یک روسری بزرگ سیاه با گل‌های سبز رنگ را به دور کمرش بسته بود و همان طرح روسری را با گل‌های صورتی، به دور سرش؛ در یک دستش کتری سنگین از آبی که قرار بود چای عصرانه‌ی پدر را آماده کند و دست دیگرش بر شعله‌ی اجاق. در این لحظه تقریبا به چهارچوب در آشپزخانه رسیده بود که به سبب این از جا برخاستن ناگهانی، برای چند ثانیه سرش گیج خورد و در پشت چشمان بسته‌اش، آن تصویر دل‌انگیز در میان انوار شبه‌ستارگانی موهوم محو شد.

- فکر کردم خوابیده‌ای.

قد کوتاه و قامت تکیده‌ی پدر به آنی در یک نگاه عطیه گنجید و آنچه که از هیجان و نشاط به سراغش آمده بود جای خود را به ناامیدی‌ای داد که طی دو ماه گذشته در دلش جا خوش کرده و او را در انزجار از زندگی ناخوش ساخته بود. احساس خشم و نفرت می‌کرد و هرچند از بابت سنگ‌های زمختی که این احساسات متجاهرانه بر قلبش سنگین می‌کردند باخبر بود، خواست که بر آن‌ها اصرار بورزد.

+ فردا صبح اینجا را ترک خواهم کرد.

پس از چند ثانیه سکوت، عطیه خشمی را که حالا به نزدیکی گلویش رسیده بود، به بیرون پرت کرد؛

+ آقای صالحی!

پدر که ناشیانه و کم‌دقت مشغول شستن قوری بود، به خودش آمد و احساس آشنایی به او دست داد؛ چیزی شبیه به ترس که به چند لایه غصه آغشته شده باشد. پیش از این هم به این لحن خطاب شده بود اما با صدایی دیگر و حالا، به صدای پسر تازه به بلوغ رسیده‌اش که هنوز برایش غریبه می‌نمود.

- بله؟

+ گفتم فردا می‌روم.

- کجا می‌خواهی بروی پسرجان؟

+ پیش خاله سمیه.

- فردا قرار است حسین‌آقا برای ترمیم نشتی سقف اتاقت به اینجا بیاید، پس‌فردا خودم می‌برمت.

+ اما من فردا صبح زود باید بروم!

پدر برای چند لحظه، خاموش در چشمان پسرک نگریست تا این غریبگی‌ای را که از صوتش احساس می‌کرد به تماشا تلطیف دهد- بی‌آنکه از این هدف مطلع باشد-

- هرچند که متوجه این عجله نمی‌شوم اما باشد؛ خودت برو، برگشتنی به دنبالت خواهم آمد.

+ برگشتی در کار نیست پدر.

- یعنی چه؟

+ می‌خواهم با خاله سمیه زندگی کنم.

- پس خانه و زندگی خودت چه می‌شود؟! هنوز پانزده سالت هم تمام نشده که حرف از رفتن می‌زنی! به علاوه آن زن تنها از پس خورد و خوراک خودش هم به سختی بر‌می‌آید!

+ کار خواهم کرد.

- تو کشاورز زاده‌ای! شهر برای تو کاری ندارد!

+ من تصمیمم را گرفته‌ام پدر.

پدر کتری را از روی اجاق برداشت و از ارتفاع کمی آب داغ را در قوری خالی کرد؛ دانه‌های چای، کف کرده تا لبه‌ی قوری رسیدند. قوری را روی کتری گذاشت و بی‌آنکه به عطیه نگاه کند از آشپزخانه خارج شد.

عطیه که خود را از برای یک بلوا پر کرده بود احساس سرخوردگی کرد و بیشتر از آن، پشیمانی. به داخل آشپزخانه رفت، در قوری را گذاشت و ساک سبز رنگ دایی‌اش را که امانتی نزد مادر بود از پشت پرده‌ی فرورفتگی دیوار شرقی آشپزخانه برداشت و به اتاقش رفت. باران قطره قطره بر آب جمع شده در تشتک فرود می‌آمد و خاطر مشوش عطیه را نمناک می‌کرد. و آنگاه که توانست از زل زدن به حروف نصفه و نیمه‌ی حک شده بر ساک دست بردارد، شروع به جمع کردن وسایلش کرد.


ادامه دارد.

دست‌آویز زمستان؛ قسمت دوم


کارها نیمه‌تمام رها شده و همه رفته بودند؛ پدر تیلر روشن را رها کرده و رفته بود، گاومیش‌ها رفته بودند، خورشید رفته بود، من هم رفته بودم و کلمات نیز درحال بستن بار و بندیلشان بودند. عطیه بر زمین دراز کشیده  و سعی می‌کرد جای خالی اشیا و آدم‌ها را با خیالشان پر کند و این امر میسر نمی‌شد چرا که مکررا از ترس بازگشت‌شان تمرکزش را از دست می‌داد. او این وضعیت را دوست می‌داشت اما آن ترسِ چسبیده بر خاطر، نصف رضایت را از او دریغ می‌داشت و نصف دیگرش را غصه‌ی این محرومیت. پس از کلمات خواست که بمانند؛

+ اگر ما بمانیم، باقی هم بازمی‌گردند.

چند ثانیه سپری شد و عطیه لب از لب نگشود. حرف کلمات را نمی‌فهمید. در واقع همه چیز بنظرش منطقی بود جز پذیرش.

+پس ما می‌رویم.

-نه! به شما که گفتم؛ الان نمی‌توانید بروید.

+تو خودخواهانه از ما می‌خواهی بمانیم بی‌آنکه به خودت زحمت بدهی و علتش را با ما درمیان بگذاری!

-آخر خودم هم از آن بی‌خبرم.

+به هر حال ماندن میسر نیست؛ تو تصمیم گرفتی که تنها باشی.

عطیه سرش را به سوی پنجره چرخاند تا گردنش را قدری به این جهت خسته بدارد و به علاوه اگر مستقیما رفتن کلمات را نمی‌دید کمتر وسوسه می‌شد که تسلیم عادت بشود.

یک ‌ساعتی گذشت و دیگر هیچ نمانده بود؛ تنها وجود حاضر، عطیه بود و صدای او، عطر او و دو زاغ در هر یک از چشمان او. سر از پا نمی‌شناخت، لی‌لی کنان از این طرف به آن طرف می‌رفت و سعی میکرد زبانش را طوری در دهانش بچرخاند که به صدایی که سابقا از کوبیدن پاهایش بر کف چوبی خانه تولید می‌شد، شبیه باشد. یک لحظه هم نمی‌توانست توقف کند، هیچ چیز نبود همانطور که باید؛ آدم‌ها و نگاه‌هایشان نبودند، کار و خستگی نبودند، پدر و بار فلاکتش نبود، عکس مادر و جای خالی‌اش نبود، احساس پوچی و سرزنش نبود، شب نبود و روز هم نبود. عطیه بود، یک عالمِ خالی که از هرآنچه پر می‌شد که او می‌خواست. این همان تصمیمی بود که نجات‌یافتگان دلیر می‌گرفتند. 


ادامه دارد.