تا فروپاشی تنها یک قدم فاصله دارم و جالب اینکه امید دارم زمین شکافته و مانع وقوعش شود تا من دوباره سوزن به دست گرفته و پوستم را به این زندگی بدوزم. این فلاکت نباید بس میبود؟ تو میگویی این یک بازی "ننه من غریب هستم" است تا دوباره بختک نگاههای آدمها را بر جانم انداخته و مرا برای زنده ماندن که این چنین از آن نفرت دارم، ناتوان کنی. هربار که برگشتم، غلط کردم. هربار که برگشتم، غلط کردم.
دریا از فکر اینکه حتی یک قطره بیشتر باران بر او بچکد، حالت تهوع به او دست میداد. چند باری خواست با فرزندانش این ماجرا را در میان بگذارد اما دلش به قطع عیششان رضا نمیداد. آسمان که شاهد آشفتگیاش بود، باد را صدا زد و از او خواست تا برای بازیابی توان دریا زمان بخرد. پس باد وزید، ابرها ریزترین قطراتشان را به دستان او سپردند و این چنین دریا ازتکرار یک نوبت از این رنج همیشگی خلاصی یافت.
شعور من خواب باشد انگار
آغشته به مایعی لزج، پنهان زیر چند خط خاک باشد انگار.
آب آهسته آهسته، میجوید سوی او راه؛
سُر خورده بر قوسهایش
و چشمانش در حسرت این بیراه.
میزند دیگر گرهای، کورکاله(۱) نخی،
یک به خود، دو به آغاز یک وداع؛
پس گرما میدهد جان او را جلا
و کوهها کف میزنند؛ مرحبا.
نازور جوانهاش برمیآورد سر ز خاک،
غبغب و سر و سینهاش پر ز باد.
ابرهای بارانزا سوار بر موج این باد،
تیشههاشان را میکنند خرج ریشهاش؛ هیهات.
گلدان پر آبم تکیه میزند بر تخت آفرینشگر؛
کفکها(۲) در آغوش، پای میکوبد از برای دَرّ(۳).
میشوید دستانش را از ملزومات حیات
و دل میگذارد در گروی کَلاش(۴) تنیده از مَمات(۵).
(۱) در گویش گیلکی، به معنی گره کور است.
(۲) کپک.
(۳) فراوانی شیر.
(۴) کپک.
(۵) مرگ.