دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

پذیرش سخت است و دور. یک لحظه به سپهر لبخند می‌زنم و لحظه‌ی بعد سرش داد می‌کشم. احساس میکنم همه می‌خواهند به من آزار برسانند؛ علی‌الخصوص هامون. هربار که به این مرحله(PMS) می‌رسم دلم میخواهد دیگر هامون را نبینم. و حالا که او نیست به مسیرهای دیگر از او کینه به دل می‌گیرم. ساتیه می‌نوازد تا سپهر بخوابد. دلم پیچ میخورد و اشک برای ریختن بسیار دارم. از همه‌چیز ناراضی و دلخورم و پرت و پلا بودنم در این لحظه از همه‌شان سخت‌تر است. انگار که در راه باریک  و تنگی که از کنار ذهنم میگذرد، قدم بر‌میدارم؛ با چشمانی که باز هستند اما هیچ را می‌نگرند.

من مصرانه خواهان خودخواه بودگی و بدجنس بودگی هستم.

جامه‌ی رزم بیهوده سنگین است. فصل‌ها به طمانینه تکرار می‌شوند؛ درخت‌ها سبز می‌شوند، ثمره می‌دهند، زرد می‌شوند، خشک می‌شوند. من هم درختم؛ چه جای جنگ؟

"دگر مگذار زمان بگذرد" یک واج‌آرایی فریبنده اما دروغین است. زمان قادر مطلق است و من برای او یک تکرار هستم. می‌پذیرم و این تکراری بودن را مایه‌ی خالق‌بودگی‌ام قرار می‌دهم. کلمات دوای من هستند و من، مَن مَن کنان، حقیرانه یا بزرگ‌منشانه، با آنها غسل آزادگی می‌گیرم. ریشه‌‌ام را شلخته از زیر خاک بیرون می‌کشم و اولین درختی می‌شوم که بر روی خاک قدم برمی‌دارد، ولو بی‌ریشه بمیرم.

من آن موجود طماع‌ام که راه بی‌بند و باری پیش گرفته، جامه‌ی غلط بودگی را مفتخرانه بر تن کرده و به تکرار روز تاجگذاری ایمان آورده است.

من می‌دانم که امشب صبح می‌شود ولی از منی که این چنین زیر لگدهای اجبار خُرد شده‌ام، برای فردا چه می‌ماند؟ هربار که این قصه به پایان خود نزدیک می‌شود فرشته‌ی پرلطافتی مرا در آغوش می‌گیرد؛ من در طفولیت جا مانده‌ام که مهر او را مادرگونه می‌بینم، باید آنقدر دریده می‌بودم که این تعفن را به تن خود مالیده و در هم‌آغوشی با این زن، او را چون خود، چون زندگی، کثافت‌آلود می‌کردم.

خیر؛ دست بردار نیست! انگشتانش را به سمتی گرفته و آب‌باریکه‌ای نشانم می‌دهد؛ که سراب نیست، که زیر نگاه نفرت‌بارم، واقعیت دارد. اما گِل‌ها بر تن من خشک شده‌اند.