دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

به دو نفر احتیاج دارم که زیر شانه‌هایم را گرفته و برای زنده ماندن ذهن دست رفته‌ام، پای راه رفتن شوند. و بیشتر از هرچیز از این مرثیه‌خوانی که شده‌ام نفرت دارم. کاش یک نفر هم بود که می‌زد پس سرم. از دست هیچ‌‌کس هیچ‌کاری برنمی‌اید و من چه مذبوحانه دست و پا می‌زنم. دست و پا؟ نه؛ یک‌جا به زمین بند شده‌ام؛ نه می‌دانم برای چه و نه می‌دانم دقیقا از این وضعیت چه احساسی دارم.

نه، اینطور نمی‌شود! من باید بی هیچ خجالتی به مرکز این مجلس ترحیم رفته، روسری‌ام را تا گریبان پایین کشیده و کاملا حق به جانب و جانانه عزاداری کنم. من می‌خواهم آن زن باشم اما حقیقتش نمی‌توانم. نمی‌توانم قدم از قدم بردارم؛ من خود دلیل برگزاری این مجلس هستم؛ با کدامین پا؟ هورمون‌ها کفن‌ام شده‌اند و زیر این خاک دفن شده‌ام. دیگر هیچ چیز بر گردن من نیست؛ همه‌شان در قلبم زندانی شده‌اند.

در چنین وضعیتی برحق بودن چقدر سخت است. چقدر ناممکن و دور.

کاش می‌توانستم همینطور بی‌قفه چرت و پرت بگویم. هنوز نیمی از عزت نفس‌ برایم مانده. و عزت نفس یعنی چه؟

باید یادم باشد که هیچ‌چیز فاجعه‌بارتر از این احساس، که مادر بدی هستم، نیست.

مادر یک کودک خود‌خواسته‌ نه یک جنین چند هفته‌ای؛ پس بهتر که این قبیل حرف‌ها را کسی برای من نیاورد. 

باید نزد آقای بهبودف بروم.


فی‌الحال برنامه این است که با به حراج زدن چیزی که در ذهنم به آبرو تفسیر شده، توجه درد را به دروغ پرت کنم. چون درد هم یک دروغگو است. اما به این منوال، حواسش پرت نشده که هیچ؛ این بار عذاب را هم بر آن قبلی آوار می‌کند.

اضطراب از تمامی منافذم بیرون می‌جهد و اشک‌ها بی هیچ کنترلی سرریز می‌شوند. کلمات به لجبازی کنار هم می‌نشینند اما فکر میکنم باید به این مدد خودم را از این کثافت‌آلوده بیرون بکشم. بهار شده و من سه‌باره باردار شده‌ام. درست مثل یک شوخی، طبیعت مصرانه می‌خواهد  من اردیبهشت را جز به این کار نپردازم؛ انگار که شغلم این باشد، چند هفته‌ی اول فروردین به استراحت و بعد شروع کار سال جدید. بله؛ همه‌اش چرت و پرت است! اصرار دارم بگویم ماتریالیست هستم و همه‌اش بر گردن ماده و اتفاق است؛ اما مگر می‌شود؟ کلا یک‌بار از کاندوم استفاده نکنی و همان یک‌بار باردار شوی؟! خنده‌تان نمی‌گیرد؟ واقعا یک‌بار؟ بله، یک‌بار! کار دستیار موذی جبار تنومند است؛ از پشت دیوار ما را می‌پایید و شوق پیروزی یک سره بر لبانش شکوفه می‌زد؛ فقط قیافه‌اش به آدم‌های موذی می‌خورد؛ او در خلوص خاطر محض، منتظر بود.

نتیجه؟ هیچ!

دیشب با خود اینطور بودم که خب تو که تمامی مراحل را از بَری؛ سونوگرافی می‌دهی، پیش دکتر می‌روی، پولش را جور میکنی و بعد از امضای رضایت شوهرت(!) دو ساعت زعفران‌خوران پیاده‌روی تند میکنی و شب رضایت عظیمی را در یک لحظه آسودگی از درد تجربه‌ میکنی. البته روزهای ناامیدکننده‌ای هم بعد از آن هست اما همین‌که از سایه‌ی نشدن بیرون آمده، کافی است! پس معضل شدن یا نشدن است!

میبینی چقدر ساده‌لوحانه نگرانم؟ من به بعد از این شکست خوش‌بین‌ام.

بازسازی یک سد

ساتیه به نواختن ادامه می‌دهد و سپهر روی پاهایم به خواب رفته است. اضطراب دارم و کمی هم تپش قلب؛ دو روز است که هامون رسما شاغل شده؛ امشب برای اولین بار- منهای دفعاتی که جدال داشته‌ایم- رخت‌خوابش را برد به اتاق خودش و آن‌جا خوابید. من و سپهر شام خوردیم، برنج فردا را پاک کردیم و او کنار سینک ماند تا من باقی کارها را انجام بدهم. حالا چرا ترسیده‌ام؟

۱- نگران شب‌های سختی هستم که قرار است تنهایی سر شود!

۲- نگران مادر وحشتناکی که در پایان این مسیر خواهم شد، هستم؛ امروز از فرط درماندگی راه‌حل را در این دیدم که دست از سرزنش خود برداشته و واکنش‌هایم را در قبال سپهر بپذیرم اما همین یک ساعت پیش که در اضطراب آنچه که وقوعش تنها یک احتمال است، به نقطه‌ای خیره شده بودم، پرده‌ای در سرم کنار رفت؛ بهتر کردن شرایط زندگی تنها به تغییر و حذف میسر نیست؛ من باید این سرزنش را به عنوان کنترل‌گر برای خود نگه دارم. خوشبختانه این خامی پایان ماجرا نبود؛ نبود هامون و سکوت نسبی خانه باعث شد یک قدم هم جلوتر رفته و به این راه‌حل برسم؛ از پیش برنامه‌ی عکس‌العمل‌ها را نچینم، به حسن رفتارهایم معتمد بمانم و با حضور در لحظه، نسبت به وقایع عکس‌العمل نشان بدهم. مهیار راست می‌گفت؛ هروقت از پیش سناریوی سخنانت را می‌چینی، خوب از آب درنمی‌آید.