دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

سه/سوم

به یکی از دوستای دوران مدرسه پیام دادم تا برای پیاده‌روی بعدازظهر همراهیم کنه. پارسال مهیار همراهم بود اما الان چند ماهی میشه که باهاش در ارتباط نیستیم و نمیخواستم اینطور عاجزانه مجبور به آشتیش کنم. همچنان مضطربم. نیم ساعت پیش با سر و صدا از خواب بیدار شدم و معلوم شد که هامون سوئیچشو جا گذاشته بوده و منم گوشیم خاموش بوده، سرم غر زد و اضطراب مضاعفی رو روم انداخت و رفت. حالا هم یه گوشه نشستم و با اضطراب فلج کننده‌ام لحظات افتضاحی رو میگذرونم. باید از جام بلند شم و یه لیوان قهوه برای خودم درست کنم. امروز دیگه واقعا نمیخوام دود کنم؛ حالم از اون منگی و پرتی بهم میخوره. دیشب اولین نشونه‌های حیات دوباره رو در خودم دیدم؛ جورابامو تو جاجورابی گذاشتم و دفترنقاشی سپهرو که در وضعیت بدی بود به جای بهتری منتقل کردم. باید از جام بلند شم. قهوه میذارم، به موسیقی گوش میدم و میز سالنو مرتب و تمیز میکنم.

همچنان دو/سوم

سپهر بیدار شده و من اولین کاری که کردم این بود که برابش کارتون بگذارم! و این یعنی احساس وحشتناک یک مادر بد. می‌خواهم همینطور بنشینم ببینم زمان مرا کجا میبرد. مشکل بی‌ارادگی است؛ کارهای فیزیکی را هم حتی نمیتوانم انجام بدهم چه برسد به کارهای ذهنی. ظهر بعد از دو ساعت انتظار طاقت‌فرسا با توپ پری از نفرت به خانه آمدم اما چون بعد از چند هفته خفقان تازه اجازه‌ی حضور یافته، چیز درخوری برای بیرون‌ریزی نداشت؛ خوشبختانه. ‌راستش امروز احساس به‌خصوصی نداشتم و چون دیوانه‌ای خودزن غصه‌ی چهارماه خون‌ریزی را بر سر خود آوار کردم و سعی کردم بیشتر از هامون کینه جمع کنم. بله؛ بهتر است به روال سابق بجای تولید غصه‌های بی‌ربط، در خلأ منتظر بمانم. اما کو گوش شنوا؟

هنوز دو/سوم

هامون پیام داد که رسیده و حالا مادرم می‌تونه بره. در جوابش گفتم" مرسی عزیزم" و بعد از خودم پرسیدم عزیزم؟ و جواب پیام آخرش رو ندادم تا بیش از پیش در کثافت فرو برم. تحت شدیدترین احساسات خارج از کنترل هستم؛ خردترین عواطف مردمی میتونه منو به گریه بندازه. نمیدونم. از انتظار خسته شده‌ام. بله؛ هامون را مقصر می‌دانم؛ پیش از این اتفاق با تصور وقوعش اینطور بودم که بعد از آن دیگر نه من و نه هامون. اما حالا رامم و همه‌ی سرزنش‌ها متوجه خودم است.

دو/سوم

منتظر مادرم هستم تا پیش سپهر بماند و من راهی آزمایشگاه و سونوگرافی و بانک بشوم. برخلاف انتظارم دکتر هیچ اشاره‌ای به سقط سال گذشته نکرد، اما من اشاره کردم و او خندید؛ انگار در دلش بگوید سال بعد هم بیا، خدا برکت! یک میلیون و دویست هزینه‌ی دارو و سه میلیون و پانصد دستمزد خانم دکتر.

درست به نیت یک سند تاریخ‌نویسی این‌ها می‌نویسم، شاید ماند. که بهتر این بود که من به حق این خردترین و شخصی‌ترین آزادی‌ام، راهی یکی از هزاران  مطبی که این کار را می‌کنند، می‌شدم و در بدترین حالت کمی از خودشیفتگی یک خانم[ غیر منفعت‌جو] آزار می‌دیدم. بله؛ پیاز داغش را زیاد کرده‌ام.

از گذشته که بگذریم، در این لحظه قلبم چون غولی ورزشکار در قفسه‌ی سینه‌ام پا می‌کوبد. ذهنم چون سریع‌ترین ماشین کلمه‌ساز کار می‌کند اما دستان و چشم‌هایم همراهی نمی‌کنند.