دستنبو زاده های من
دستنبو زاده های من

دستنبو زاده های من

روز پنجم

و این بازگشت بیماری است درست وقتی که به خودت میگویی دوران نقاهت را سه روز بس است. آقای بهبودف در گوشم فریاد میکشد و پاهایم زیر بار طمع‌کاری‌ام. به رویای تنهایی فکر میکنم؛ اول محال می‌نماید، احساس در بند بودن میکنم و بلافاصله از پی‌  آن، طغیان جنگجوی آزادی‌خواه؛ نقشه می‌چیند و دم دستی‌ترین امکان را می‌جوید، با خود میگوید؛ خب، این هم از این! و  در همین لحظه لباس رزم‌اش چون کاغذی باران خورده از هم می‌پاشد و خطوط نقشه‌اش محو می‌شود؛ حال که مشکل چیز دیگری بود، چرا باز به سراغ آن راه‌حل ناشدنی گذشته رفتی؟

تشک ها را جمع کردم و لباس‌های خشک شده را تا، تا محیط سالن برای آرام گرفتن مناسب باشد اما سپهر بیدار شد تا ثمره‌ی کارم نچشیده از دهان بیفتد. تازه‌ترین نتیجه‌ای که به آن دست یافته‌ام این است که باید این شرایط را که بیدار شدن سپهر به منزله‌ی از دست رفتن بسته‌ای بسیار ارزشمند است، تغییر دهم.


 بی توسل به هیچ کاربرد عملی یا انتزاعی، تنها میخواهم لحظاتم را به سکوت برگزار کنم.

دست‌آویز زمستان؛ قسمت چهارم

ساعت هنوز پنج و نیم صبح را رد نکرده بود که عطیه پس از یک سواری استخوان‌سوز، پشت وانت داماد راضیه خانم در توقف به‌الاجبار زهوار درفته‌ی آهن‌پاره‌هایی آبی رنگ، به صد متری ایستگاه مینی‌بوس‌های بین‌شهری رسید تا در اجباری ثانویه زیر بار سنگین راضیه‌خانم برای خمیدگی شانه‌هایش علتی مضاعف پیدا شود. عطیه نوجوان لاغر اندامی بود که آنچه را که طبیعت از پدرش دریغ داشته، افزونه‌ی قد او کرده بود و شانه‌هایش در جبران این ناهم‌خوانی که در عرف تعریف می‌شد، خمیدگی را به عنوان یک ویژگی ظاهری پذیرفته بودند.

محوطه‌ی ایستگاه پر بود از مردان و زنانی که هریک کیسه‌ای بزرگ کنار خود داشتند و همین قاب کافی بود تا عطیه بفهمد شنبه روز مناسبی برای رفتن به انزلی نیست؛ خرده‌فروش‌های محلی در این روز برای فروش هرآنچه از محصولاتشان که فروختنی بود، راهی بازار محلی انزلی می‌شدند.

 

ادامه مطلب ...

همین

بینی‌ام چون بستری سالخورده از یک رودخانه در عبور بی‌وقفه‌ی کاروان امواج جوان و سرزنده تا کمر خیس شده است و ده ثانیه یکبار آب بالا می‌آورد. هم‌اکنون بعد از حفر چند متر از زمین به دستان ده ساعت از بیخوابی، به لایه‌ا‌ی پایین‌تر پرت شده‌ام؛ تنها از دلخوشی‌های پست مرا یارای افتخار هست و اجتنابی سرسخت از تفکر حول محور واقعیات!

هامون تعریف می‌کرد که آقای میوه‌فروشِ ترحم‌برانگیز از علاقه‌ی وافرش به تویوتا(!) داستان‌ها گفته اما جوابی برای این سوال که کدام مدلش، نداشته است. من هم حالا مثل همان آقا از پرداختن به علایقی که به جهت ارائه‌ی تعریفی مطلوب از شخصیتم به دیگران آجری روی آجر بگذارد، لذت می‌برم. باید خودم را سرزنش کنم؟ چو دانی و پرسی سوالت خطاست؟

راستش در پس ترحمی که نسبت به آقای میوه‌فروش احساس میکنم، میلی برای معاشرت با او پنهان شده است. انگار شیفتگی به انسان‌های ترحم‌برانگیز در من نهادینه شده است؛ من همواره جذب مردان و زنانی شده‌ام که در یک یا چند مورد از محرومیت شدید رنج می‌برده‌اند و هامون؟ محرومیت از عشق!

از اصل ماجرا دور نشویم؛ آقای میوه‌فروش برای گذران زندگی رقت‌بارش به یک علاقه چنگ زده است. او نمیداند کیست و سعی میکند این جای خالی را این چنین پر کند؛ مردی که عاشق تویوتا است، همین. و من؟ ذهنم خسته‌تر از آن است که جوابی بیابم.

دوخت یک جُبِّه‌‌ی سبک

از چهار و ربع مشغول خواباندن سپهر هستم، اول به میل او و بعد به گریه و زاریِ زور من. هنوز هم با اینکه بالاخره چشمانش را بسته بیدار است و هر از چند گاهی غر میزند. جهنمی که گذشت به درک؛ فقط بخوابد، فقط بخوابد، فقط بخوابد...

برخلاف سال‌های نوجوانی دیگر آدم معتقدی نیستم اما حجم استیصال به قدری سنگین است که به ضجه‌ای درونی صلوات میدهم؛ که بشود، که بخوابد، که تلاش‌هایم نتیجه بدهد. بله؛ اصل مشکل غالبا بی‌خوابی نیست، ناامیدی است. هزار جور رویا میچینم برای جشن پیروزی و هزارباره شکست میخورم. من دونده‌ی خوبی هستم اما خط پایان مدام درحال جابجایی است ؛ "تربیت های آنی وادارکننده" تمام آب بدنم را مکیده و جز آب شور دریا، سراب است و سراب است و سراب است. میلی به زندگی نیست، چنگالی به دست‌آویز نیست؛ تماما در اشتباه بودم! زندگی مرا میخواند؛ نامه‌ی نیما را به دستم می‌رساند، با به خاطر آوردن تاثر عادت دولت‌آبادی، دهانم را شیرین میکند و میان کلمات می‌رقصاندم.

اگر این تکان آخر باشد، باید بگویم که احساس خوبی دارم.


دوستی از پشت دیوارها؛ پیامت رو دریافت کردم عزیزجان.

حق با توست؛ چه جای طمع؟ چه جایی بهتر از اینجا؟