آفتاب بر پیچ شاخههای درختی جوان، بر اندام باریک اما قرصاش، بر تارهای تنیده در میاناش، میرقصید. می خواهم واقعیت را تحریف کرده و بگویم آن هنگام که پرندهای سفید از سمت دریا به عطیه نزدیک شد و گردا گرداش چرخید صدای مادرش را شنیدم که هجای دوم نامش را به زیر کشیده و او را از فاصلهای بسیار دور- تو گویی از خواب شب پیش- صدا میزد.
در آن لحظه، عطیه از تیلر پیاده شده بود؛ کمی بعدتر از آنکه از مقابل من رد شود یا به صفحهی تلفن همراهاش نگاه کند. سوزش صلابت صدای مادر به قلبش رسوخ کرده و ناخنها را به دندانها رسانیده بود؛ در دل میگفت،" کاش خواب دیشب را پایانی نبود".
از صدا روی گرداند، نیم نگاهی به من انداخت و بعد، جلوتر از پدر، که حالا تیلر رام دستان او بود، شروع کرد به گام برداشتنی بیحوصله؛ به نوبت پایش را از زمین میکند و یک قدم جلوتر رها میکرد و درحالیکه بیل سنگینی را این دست و آن دست میکرد به این فکر کرد که وقتی من پسرم را صدا میزنم بر سر صوت چه بلایی خواهد آمد؟
ادامه دارد.
-گندمزار
آسمان خاکستر،
درختها سپید،
و زغال سیاسْت
ماندهی سوختهی گندمزار.
خشکش زده خون
در زخم باختر
و کاغذ بیرنگ کوه
مچاله شدهست.
غبار جاده، روی میپوشد
در درههای تنگ.
چشمهها گلآلود،
برکهها خاموش.
در دودیی رو به گُلی
زنگولهی گله میزند
و چرخاب، مادرانه
ختم اوراد میکند.
آسمان خاکستر،
درختها سپید.
-لورکا
هربار از سر استیصال و همراه با کمی اندیشه به اینجا میام تا از فشار لحظه ها مفری پیدا کنم.
وزن شیرین شعری از فریدون مشیری از چند دقیقهی پیش که خوندمش دستمو گرفته و باهام تا اینجا اومده. من مادری جوان و کمحوصله، او طفلیوابسته و خواستنی. یک نگاهم به بیرون، نگاه دیگرم روی طفل. چطور باید معجزهی وزن های خوب رو باور داشت و به این طفل بیتوجه نبود؟
به بیرون رانده شدم اما قصد قایم شدن پشت پردهی ناامیدی رو ندارم. آه و امانی از کلمات نیست اما با یادآوری طعم خوش اونها به دست و پا زدن ادامهمیدم.
در خانهی ما بر دیوار مشرف به درب خروجی پنج دکمهی دایرهای شکل قرار دارد که کمی در جایشان لق میخورند. صبحها پدر زودتر از همه بیدار شده و با فشردن دکمهی اول از سمت راست شروع روز را به مادر مخابره میکند. در ابتدا دستان مادر بیدار میشوند، پدر در هر یک از دستهای او یک ماسماسک فلزی با نوکی تیز- نه آنقدر تیز که شنواییاش را به کلی مختل کند - که انتهایش کمی زنگ زدهاست، میگذارد و دستهای مادر آن دو را به آرامی درون گوشهایش جاساز میکند؛ موسیقیای به این طریق به درون ذهنش راه مییابد، داروهای خوابآور را از جوارحش تکانده و بطور کامل بیدارش میکند. زبان این موسیقی انگلیسی است و برای مادر که ارتباطش با این زبان محدود به لغات تکرارشوندهای است که برای پر کردن خانههای جدول کفایت میکند، ناشناخته مینماید. از این میان تنها چند کلمه به گوشاش آشناست؛ مادر، بچه و اوی منسوب به جنس مذکر. و به گفتهی مادر صدای خواننده بسیار شبیه به صدای مادرش است وقتی که صبحهای خیلی زود با چاشنی تشویش نامش را میخوانده تا به او بفهماند که زندگی بیرحم است و به شیوهی تکراری خودخواسته است که میتوان دوام آورد.
باز شدن چشمهای مادر همزمان میشود با شروع مسابقهای که پدر رجز پیروزیاش را برای تمامی دوستان و همکارانش خوانده و چارهای جز بردن پیش پای خانواده نمانده است. دکمهی اول از سمت چپ را انگشت اشارهی مادر میفشارد، پدر راهی اداره میشود و من، خواهر و در انتها برادرم یک به یک از خواب بیدار شده و از همان لحظهی نخست میکوشیم تا موسیقی ترحمبرانگیز رنجهای مادر را به دلگرمی سختکوشی پدر غایبمان نادیده بگیریم( مادر از موسیقیای که در گوش هر یک از ما سه نفر، جداگانه و در خفا پخش میشود، بیخبر است و گمان تشریفاتی بودن دکمهاش بر قریب به اتفاق نتها سنگینی کرده و آنها را رو به پایین میکشد).
خواهر و برادرم به علت نافرمانیهای گذشته از فشردن دکمههایشان محروم شده اند- فقط شبهایی که برادرم بعد از خاموشی دکمهی پدر به خانه میرسد، مادر پنهانی دکمهاش را فشرده و او را به داخل راه میدهد- من اما در ساعاتی از روز که پدر و مادر بیدار هستند و شکمشان سیر است اجازه دارم پس از تعهد به اجتناب از راههای پیموده شدهی خواهر و برادر بزرگترم و یادآوری این نکته که ممکن است پدر و مادر پیرم همین فردای روز بمیرند، دکمهام را بفشارم. و با فشردن آن، مادرم به من چشم میدوزد و هرچند که آن دو ماسماسک شنواییاش را خیلی محدود کردهاند، ناشیانه تظاهر میکند که به حرفهایم گوش میدهد و پدرم به من لبخند میزند و با پرسیدن چند سوال، تربیت مادر را سنجیده و درصورت رضایتبخشی پاسخهایم، به خود افتخار میکند.
البته باید بگویم که همهی ما از بابت داشتن این پنج دکمه مفتخر و خرسند هستیم؛ شبها کیفیت پایینشان را لابهلای خندههای سرخوشانهای که از سریالهای تلویزیون ملی بیرون میکشیم، کماهمیت میکنیم و روزها با این امنیت خاطر که خانوادهی ما دکمههای اختصاصی خودش را دارد، اوقات میگذرانیم. ما خانوادهی خوشبختی هستیم؛ ولو اینکه خواهرم دیگر هرگز اجازهی استفاده از دکمهاش را نیابد.