-
از معاشرتها (۲)
شنبه 21 تیر 1404 11:03
تازگی از خانهی مامان که بیرون میزنیم، بستنی میخریم و روی پلههای آموزش و پروش نشسته و تا تمامشدنشان به ماشینها و آدمها نگاه میکنیم. دیشب که سپهر خیلی خسته بود، نتوانست غصهی از دستدادن آخرین تیکهی بستنیاش را که جلوی پایش بر زمین افتاده بود، تحمل کند؛ نعره میزد و تلاشهای من برای آرامکردنش، نتیجه نمیداد....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 تیر 1404 20:31
سلام حوای عزیزم. امروز که تا ته ناامیدی رفته بودم و مطمئن بودم که تصمیمم اشتباه بوده، حرفای تو به دادم رسیدند. درسته الان همهچی سختتره اما عوضش راهه منه، تصمیم منه. و درمورد نوشتن؛ حق با توعه؛ جای مرثیهخونی باید جدیتر بنویسم. دوستت دارم.
-
نامعلومی ۴
دوشنبه 9 تیر 1404 23:41
یه شبی با هامون توی بلوار نشسته بودیم؛ دستمو گذاشته بودم روی شونهش؛ سهکام من میگرفتم، سهکام هامون. خودمون رو میدیدم؛ خودم رو دوستداشتنی میدیدم و هامون رو پر از عیب و مایهی غصههام. دوستش نداشتم؛ مطمئن بودم که دوستش ندارم. پس ازش جدا شدم؛ به فجیعترین شکل ممکن، با بلندترین فریادها و زشتترین بدوبیراهها. اینکه...
-
نامعلومی ۳
دوشنبه 9 تیر 1404 10:21
دومین صبحیه که سپهر پیشم نیست. هرچند نیمساعتی دیرتر از ساعتی که مدنظرم بود، بیدار شدم اما تمام فعالیتهایی رو که برای صبحهام درنظر گرفتم، انجام دادم. کف پاهام لکههای قهوهای رنگی ظاهر شده که گویا از نشستن زیاده؛ دیروز نزدیک به هشت ساعت خیاطی کردم. اینکه سپهر پیشم نیست و نمیخواد هم که باشه، کمی مضطربم میکنه( دیروز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 تیر 1404 14:11
پیامتو خوندم حواجون؛ دوستت دارم مهربونک.
-
از معاشرتها (۱)
یکشنبه 8 تیر 1404 13:13
امروز چندتا معاشرت سطحی خیلی خوب داشتم. اولیش آقای خراز بود که اونسری بیاونکه چیزی بهم بفروشه، راهنماییم کرد و امروز با لبخند قشنگی حالم رو پرسید. بعدش هم برای علیآقای آبمیوهفروش دست تکون دادم که اونم با لبخند برام دست تکون داد. آخریش آقای نونوا بود که چندوقته روی ریاضیم کلید کرده؛ بعد از اینکه ازم پرسید عجله دارم...
-
برو که رفتیم
شنبه 7 تیر 1404 21:20
بعد اینکه پست صبحو منتشر کردم، هم ورزش کردم و هم شعری از ناظم حکمت خوندم. روزمو با سپهر خیلی خوب گذروندم؛ اونقدری خوب که اتهام صبح بهکلی برطرف شد. یه نهار خوشمزه و سپهرپسند هم درست کردم. غروب که رفتیم سوپرمارکت، سپهر ماشینی رو که چندوقت پیش نشون کرده بود از نو نشونم داد؛ و من باز طفره رفتم. چندقدمی از سوپرمارکت دور...
-
نامعلومی ۲
شنبه 7 تیر 1404 11:25
دیشب، سپهر از خانهی مامان تا خانهی خودمان را یکسره گریه کرد؛ دوست داشت پیش پدرش برود اما هرچه به هامون زنگ میزدم، جواب نمیداد. تا همین لحظه خودم را بهزور کنارش خواب کردم؛ نه حوصلهی نرمشهای هرروزهام را داشتم، نه خیاطی و نه مطالعهی کتابی که قرار است ذهنم را زنده نگه دارد. یک ادراک: زمانی را که سپهر کنارم است،...
-
نامعلومی ۱
یکشنبه 25 خرداد 1404 19:41
از در که بیرون آمدم، هامون را سوار بر موتور دیدم که از انتهای کوچه میآمد. «یکسری از وسایلت توی راهپلهست، بیا برشون دار»؛ محترمانهتر از پیامی که پنجروز پیش، در اولین روز ترک گل، برایش فرستاده بودم. در انتهای صف نانوایی، دوزانو، بر دیوار تکیه دادهام. دو بغض را از سرگذراندهام. بغض سوم نزدیک است، خیلی نزدیک. امروز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اسفند 1403 16:51
تماشای فیلم در لیست ممنوعهها نیست. باقی brutalist را تماشا کردم- نزدیک به دو ساعت. ظهر سپهر با ابا رفت؛ مثل دیروز. هربار که سپهر میرود بهشکلی خودم را شکنجه میکنم- من طفلی. دیروز خوب بودم. پریروز هم. سیزده دقیقه تا پنج مانده. کمی ترسیدهام؛ باید نصفش را میدیدم. قبلش هم یک ساعتی را به گل و معاشرت داده بودم. خودم را...