-
بدین شکل
سهشنبه 19 اردیبهشت 1402 23:42
میان مخاطبین تلگرامم میگشتم، حداقل دو سال است که با هیچکدامشان حرفی نزدهام. امروز یکی از دوستان دوران مدرسهام را دیدم؛ مردد بودم که مثل تمام دفعات قبلی مواجههام با او یا دیگران نادیده بگیرمش یا نه، که سلام گفتم، مرا دو یا سه بار در آغوش کشید. همهچیز درهم بود، نمیدانستم چه میگویم و چه میکنم. چیزهایی گفتم و...
-
از اینگونه مردن
شنبه 16 اردیبهشت 1402 17:24
توماس نیومن مینوازد. کف اتاقم دراز کشیدهام و فکر میکنم که قهوهام در شرف از دهان افتادن باشد اما به قدر برخاستن و نوشیدن هم، توان ندارم. کاش میدانستم که مشکلم چیست. هیچ چیز بیشتر از این آزارم نمیدهد؛ احساس خودمقصری را بر این بار سنگین بیارادگی آوار میکند و من... و من؟ نمیدانم. صبح یکی از سکوهای آشپزخانه را مرتب...
-
پراکندگی
دوشنبه 11 اردیبهشت 1402 17:25
هورمونها تختگاز در من میرانند و حال عجیبی دارم. چند دقیقهی پیش آنقدر مضحک گریهام گرفت که نفهمیدم دارم میخندم یا اشک میریزم. باید یک صفحه بیست خط بنویسم؛ نمیدانم. بله؛ درحال بغرنج کردن موقعیت هستم. بیمیل هستم. رنجور هستم. در پی بازیابی لذت سیگار، بیعلت و نخ به نخ دود میکنم؛ فیلتر را تا نیمه در دهان میبرم،...
-
از نو
دوشنبه 11 اردیبهشت 1402 15:29
سه چهار روزی بود که حال بسیار خوبی داشتم؛ همهچیز همانطور بود که پیش از این بوده و فیالحال هم هست اما من، توانی دوچندان همیشه داشتم. از امروز صبح ورق برگشت، انگار برگشته باشم به اولین روز سقط؛ رحمم از نو به درد و خونریزی افتاده و در گوشه و کنار خانه دلایلی برای آزردهخاطر کردن من نهفته است. صبح با این سوال که...
-
هفت/سوم
یکشنبه 3 اردیبهشت 1402 16:39
در وضعیتی میان نشستن و دراز کشیدن هستم. ذهنم قاطعانه میگوید؛ نه سارتر، نه شوپنهاور، نه دولتآبادی و نه هیچکس دیگر! خانم همسایه فریاد میکشد و من در پس صدای آقای نجفی خفهاش میکنم. و حالا به صداهایی فکر میکنم که از من دریغ شده درحالیکه پیش از این توجهی بهشان نداشتم. احساسات همچنان در من بیدارند اما نه آنقدر هشیار...
-
شش/سومِ دوم
جمعه 1 اردیبهشت 1402 18:45
وضعیت ظاهری موهایم در بهترین حالت ممکن است اما باید بزنمشان؛ حالم بهم میخورد از مشت مشت مویی که با هر بار شستن به تمام دستم می چسبد. دیروز مادر و خواهرم عکسالعمل هزاربارهشان را نشان دادند. بیهیچ اغماضی میگویم؛ آنها اصلا اینجا نیستند؛ خواهرم یک زمان خیلی دور اینجا بوده اما مادرم را بهخاطر نمیآورم و نتیجه اینکه...
-
سه/سوم
سهشنبه 29 فروردین 1402 17:51
به اپیزود سی و نهم رادیو دیو گوش میدهم. احساس فوقالعادهای دارم؛ انگار در این لحظه تمام آنچه که باید، مهیاست. تنها مشکل آزاردهنده لرزی است که بر تمامی اندامم افتاده، نه یک لرز درونی و از سر اضطراب؛ اتفاقا در این لحظه از تمامی دلهرهها فارغ شدهام. قرصها از تمامی منافذم ورود کردهاند و این لرز سرمای مرگی است که...
-
سه/سوم
سهشنبه 29 فروردین 1402 08:57
میز سالن را مرتب و تمیز کردم. برای بعدازظهر یک کولهپشتی انتخاب کردهام تا دستانم خالی باشد؛ درونش جواب سونوگرافی را گذاشتهام و بیست و شش عدد دستمال کاغذی تا شده، سپهر که بیدار شد میرویم پی جواب آزمایش، زعفران، عرق رازیانه و اتوی مامان. برای ناهار برنج نشستهام. الان میروم برای شستناش. سیر سرخ میکنم و...
-
سه/سوم
سهشنبه 29 فروردین 1402 07:41
به یکی از دوستای دوران مدرسه پیام دادم تا برای پیادهروی بعدازظهر همراهیم کنه. پارسال مهیار همراهم بود اما الان چند ماهی میشه که باهاش در ارتباط نیستیم و نمیخواستم اینطور عاجزانه مجبور به آشتیش کنم. همچنان مضطربم. نیم ساعت پیش با سر و صدا از خواب بیدار شدم و معلوم شد که هامون سوئیچشو جا گذاشته بوده و منم گوشیم خاموش...
-
همچنان دو/سوم
دوشنبه 28 فروردین 1402 19:23
سپهر بیدار شده و من اولین کاری که کردم این بود که برابش کارتون بگذارم! و این یعنی احساس وحشتناک یک مادر بد. میخواهم همینطور بنشینم ببینم زمان مرا کجا میبرد. مشکل بیارادگی است؛ کارهای فیزیکی را هم حتی نمیتوانم انجام بدهم چه برسد به کارهای ذهنی. ظهر بعد از دو ساعت انتظار طاقتفرسا با توپ پری از نفرت به خانه آمدم اما...