-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 فروردین 1402 12:58
پذیرش سخت است و دور. یک لحظه به سپهر لبخند میزنم و لحظهی بعد سرش داد میکشم. احساس میکنم همه میخواهند به من آزار برسانند؛ علیالخصوص هامون. هربار که به این مرحله(PMS) میرسم دلم میخواهد دیگر هامون را نبینم. و حالا که او نیست به مسیرهای دیگر از او کینه به دل میگیرم. ساتیه مینوازد تا سپهر بخوابد. دلم پیچ میخورد و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 فروردین 1402 11:33
من مصرانه خواهان خودخواه بودگی و بدجنس بودگی هستم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردین 1402 02:27
جامهی رزم بیهوده سنگین است. فصلها به طمانینه تکرار میشوند؛ درختها سبز میشوند، ثمره میدهند، زرد میشوند، خشک میشوند. من هم درختم؛ چه جای جنگ؟ "دگر مگذار زمان بگذرد" یک واجآرایی فریبنده اما دروغین است. زمان قادر مطلق است و من برای او یک تکرار هستم. میپذیرم و این تکراری بودن را مایهی خالقبودگیام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردین 1402 01:04
من میدانم که امشب صبح میشود ولی از منی که این چنین زیر لگدهای اجبار خُرد شدهام، برای فردا چه میماند؟ هربار که این قصه به پایان خود نزدیک میشود فرشتهی پرلطافتی مرا در آغوش میگیرد؛ من در طفولیت جا ماندهام که مهر او را مادرگونه میبینم، باید آنقدر دریده میبودم که این تعفن را به تن خود مالیده و در همآغوشی با این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردین 1402 00:47
تا فروپاشی تنها یک قدم فاصله دارم و جالب اینکه امید دارم زمین شکافته و مانع وقوعش شود تا من دوباره سوزن به دست گرفته و پوستم را به این زندگی بدوزم. این فلاکت نباید بس میبود؟ تو میگویی این یک بازی "ننه من غریب هستم" است تا دوباره بختک نگاههای آدمها را بر جانم انداخته و مرا برای زنده ماندن که این چنین از آن...
-
این قسمت؛ دریا
جمعه 11 فروردین 1402 09:16
دریا از فکر اینکه حتی یک قطره بیشتر باران بر او بچکد، حالت تهوع به او دست میداد. چند باری خواست با فرزندانش این ماجرا را در میان بگذارد اما دلش به قطع عیششان رضا نمیداد. آسمان که شاهد آشفتگیاش بود، باد را صدا زد و از او خواست تا برای بازیابی توان دریا زمان بخرد. پس باد وزید، ابرها ریزترین قطراتشان را به دستان او...
-
شناختن و پذیرفتن
سهشنبه 8 فروردین 1402 10:33
شعور من خواب باشد انگار آغشته به مایعی لزج، پنهان زیر چند خط خاک باشد انگار. آب آهسته آهسته، میجوید سوی او راه؛ سُر خورده بر قوسهایش و چشمانش در حسرت این بیراه. میزند دیگر گرهای، کورکاله (۱) نخی، یک به خود، دو به آغاز یک وداع؛ پس گرما میدهد جان او را جلا و کوهها کف میزنند؛ مرحبا. نازور جوانهاش برمیآورد سر ز...
-
شورزا
شنبه 27 اسفند 1401 09:14
Churbourg By Beirut ( Download ) And a fall from you Is a long way down I've found a better way out And a fall from you Is a long way down I know a better way out Well it's been a long time Since I've seen you smile Gambled away my fright Till the morning lights shine Well it's been a long time Since I've seen you...
-
روز پنجم
پنجشنبه 18 اسفند 1401 09:29
و این بازگشت بیماری است درست وقتی که به خودت میگویی دوران نقاهت را سه روز بس است. آقای بهبودف در گوشم فریاد میکشد و پاهایم زیر بار طمعکاریام. به رویای تنهایی فکر میکنم؛ اول محال مینماید، احساس در بند بودن میکنم و بلافاصله از پی آن، طغیان جنگجوی آزادیخواه؛ نقشه میچیند و دم دستیترین امکان را میجوید، با خود...
-
دستآویز زمستان؛ قسمت چهارم
جمعه 5 اسفند 1401 23:14
ساعت هنوز پنج و نیم صبح را رد نکرده بود که عطیه پس از یک سواری استخوانسوز، پشت وانت داماد راضیه خانم در توقف بهالاجبار زهوار درفتهی آهنپارههایی آبی رنگ، به صد متری ایستگاه مینیبوسهای بینشهری رسید تا در اجباری ثانویه زیر بار سنگین راضیهخانم برای خمیدگی شانههایش علتی مضاعف پیدا شود. عطیه نوجوان لاغر اندامی بود...